اهل بیت دو شنبه 13 آذر 1391برچسب:, :: 15:58 :: نويسنده : میثم ابراهیمی
جون مولاى ابوذر كه غلامى سياه بود شرفياب حضور سيّدالشهدا گرديد و اذن جهاد طلبيد. آن حضرت فرمود: به هر جا كه خواهى برو؛ زيرا تو با ما آمده اى براى طلب عافيت ، چون قدم در ميدان جنگ نهادى حالا در راه ما خود را در آتش بلا ميفكن . جون عرض نمود: يَابْنَ رَسُولِ اللّهِ! من در زمان خوشى و هنگام آسايش ، كاسه ليس خوان نعمتت بودم اكنون كه هنگام سختى و دشوارى است چگونه توانم شما را تنها گذاشته و بروم؟! به خدا سوگند كه رايحه من بد و حَسَبم پست و رنگم سياه است ، اينكه بر من منّت گذار تا من نيز اهل بهشت شوم و رايحه ام نيكو و جسمم شريف و روى من هم سفيد گردد. به خدا كه هرگز از خدمت شما جدا نشوم تا آنكه اين خون سياه خود را با خونهاى شما مخلوط نسازم . سپس همچون نهنگ خود را به درياى لشكر زد و جنگ نمايان بود كه تا به امتياز خاص شهادت ممتاز و مرغ روحش به ذُرْوه اَعْلى پرواز نمود. به نقل از لهوف امام بر بالین او آمد و فرمود: « خدایا چهره او را سپید و بوی او را خوش گردان و با نیکان محشورش فرما و میان او و محمد و آل آشنایی آور. » از امام زین العابدین نقل شده که فرمود: « مردم پس از عاشورا در میدان جنگ حاضر شده و شهدا را دفن می کردند و جنازه جون را بعد از ده روز در حالیکه بوی مشک از آن بر می خاست پیدا کردند رضوان خدا بر او باد » به نقل از فرهنگ جامع سخنان امام حسین علیه السلام
نظرات شما عزیزان:
درباره وبلاگ پيوندها
نويسندگان |
|||
![]() |